مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
216
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كرده ، بخنديد و گفت : پسر ترا بيمارى اندرون است . ربيع گفت : اى حكيم زمان ، راست گفتى . اكنون رمل از براى او بكش و مرا از تمامت كار او آگاه كن و هيچ چيز از من پوشيده مدار . عجمى گفت : او بكنيزى مفتونست و آن كنيز ببصره يا بدمشق اندر است . و بيمارى فرزند ترا دارو جز كنيزك نيست . پس ربيع گفت : اگر ميانهء او با كنيز جمعآورى ، ترا چندان مال دهم كه تمامت عمر ، ترا بس باشد . طبيب عجم گفت : اين كار ، كارى است آسان و نزديك . پس از آن روى بنعمت كرده ، گفت : خوشدل باش كه ترا باك نيست . آنگاه طبيب به ربيع گفت : چهار هزار دينار مال بيرون كن . ربيع چهار هزار دينار زر بدرآورده ، بطبيب تسليم كرد . پس طبيب بربيع گفت : همىخواهم كه پسر تو با من بدمشق سفر كند و انشاء اللّه باز نخواهيم گشت ، مگر اينكه كنيز را بياوريم . پس از آن طبيب روى به آن جوان كرده ، گفت : نام تو چيست ؟ گفت : نام من نعمت است . گفت : اى نعمت ، بنشين كه در امان خدا هستى و خدا ميانهء تو و كنيز ترا جمع آورد . پس نعمت ، راست بنشست . طبيب به او گفت : دل قوى دار كه ما سفر خواهيم كرد . و لكن بخور و بنوش و دلشاد باش تا قوّت سفر داشته باشى . پس از آن همهء ضروريات مهيّا كرد و از پدر نعمت ، ده هزار دينار بستد و اسبان و اشتران از او بگرفت . آنگاه نعمت ، پدر خود را وداع كرده ، با طبيب عجمى بحلب سفر كردند و در آنجا از كنيزك خبرى نشنيدند . پس از آن از حلب بيرون آمده ، همىرفتند تا بدمشق برسيدند و سه روز در آنجا برآسودند . پس از آن دكه بگرفته ، لاجورد و طلا در طاقهاى آن مكان به كار برد و ظروف زرّين و چينى فروچيده ، پوششهاى زرّين بر آن ظروف انداخت و در پيش روى خود ، شيشهها و روغندانهاى بلورين فروچيده و اصطرلاب درآويخته ، جامهء حكيمان در بر كرد و نعمت را در پيش روى خود ايستاده بداشت و به او گفت : اى نعمت ، تو پس از اين مرا بجاى فرزند هستى . مرا هروقت بخوانى ، پدر بخوان و من هم ترا فرزند همىخوانم . پس از آن مردمان دمشق بدكان عجمى گرد آمدند و تفرّج دكان ميكردند و از حسن و جمال نعمت بهرهمند ميشدند و